کارتان باز به این کهنه مثل می افتد
گذر پوست به دباغ محل می افتد
رنج پروانه و بلبل همگی بیهوده ست
شهد گل،بر لب زنبور عسل می افتد
به لب سرخ خودت،هااای ننازی چل گیس
سیب ، دست حسنی های کچل می افتد !
اهل لافی که همه رستم دستان هستند
کِش شلوارکشان ، وقت عمل می افتد
قاصدک دست تو را پیش خلایق رو کرد
خبرت بر سر هر کوی و گذر می افتد
به سکوت خو میگرفت،
گویی که انگار هیچوقت نبود ...
صفحه اصلي
ايميل نويسنده
پروفايل