خیلیییییی خسته ام...
داشتم دفترمو نگاه میکردم، تو این ماه دقیقا ۳۴ بار سوار هواپیما شدم...
همه جای بدنم درد میکنه... ولی می ارزه ؛)
خسته نباشم... والا ماکه کسیو نداریم بهمون بگه خسته نباشید خودم میگم
خسته نباشم ؛)
امشب یه کم خستگیه از تنم پرید ... :))))
دانشگاه قبول شدم.
:))))
عین اون شبی که تو این شرکت استخدام شدم :))))
خیلی خوشحال، ولی ناراحت ازینکه تنهایی جشن میگیرم :)
مهم نیست به درک. مهم اینکه قبول شدم.
فقط الان موندم با این حجم از کاری که رو سرمه کی میخواد بره دانشگاه؟؟؟😂😂😂
---
--
-
سِر شدم...
دیگه هیچ حسی نسبت به هیچ چیزی ندارم...
چند شب پیش تو فرودگاه منتظر نشسته بودم. یهو یه پسر و یه دختر و دیدم که داشتن میرفتن کیش...
پسره کیف دختره رو برداشته بود و دختره عین بچه ها دنبالش میدویید سمت گیت... خیلی باحال بودن...
یلحظه تو فکرم گذشت که یعنی منم میتونم دوباره کسیو دوست داشته باشم؟؟؟
برای دیدنش کلی ذوق کنم؟
اذیتش کنم،
چیزایی که عاشقشونمو بهش بدم،
پولامو نگه دارم براش خرت و پرت بخرم،
یه ماه التماس دوستمو بکنم که یه کیف براش بدوزه...
ینی میشه؟؟؟
حس میکنم دیگه نمیشه... سِر شدم ...
یه نوع بی حسی!!!
اصلا نسبت به هیچ موجود زنده ای احساس وابستگی نمیکنم!!!
چه میدونم شاید درست بشه!
-------
فعلا برای ارشد قبول شدنم میخوام جشن بگیرم...
امشب که نمیشه صبح باید برم فرودگاه دوباره ولی پنجشنبه شب که برگشتم چرا...
یه بطری پر منتظرمه :)))))
میخوام سیاه مست بشم... قطعا خوش میگذره... ؛)
به سکوت خو میگرفت،
گویی که انگار هیچوقت نبود ...
صفحه اصلي
ايميل نويسنده
پروفايل