مرد بد صدا
mardebadseda.ir

چه راحت بردی از یادم... :)

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی…
که روزی چشمهایت را، به دنیایی نمیدادم :)

سلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آیی
وَ میدانم برای من، امیدی رفته بر بادی

به خاطر داریَم آیا؟ ،به خاطر دارمت،آری!
سلام ای باورِ پاکی، که از چشمم نیفتادی

تو در من زنده ای،…هستی!، گمانم دوستت دارم
که با هر واژه ی شعرم، عجینی، مثل همزادی

سکوتم را نکن باور، خودت هم خوب میدانی
که در اشعارِ من چیزی، شبیهِ داد و فریادی

فلانی وصفِ این حسرت، مگر در شعر میگنجد؟!
تصور کن درِ حجله، بمیرد تازه دامادی :)))

اسیرِ عشقِ تو بودم، زمانی…لحظه ای، روزی
رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی

نوشتم: بی تو میمیرم، خرابت میشوم عمری
خلافِ آنچه میگفتی، ببین حالا چه آبادی!!

نه پیغامی، نه پسغامی، چه راحت بردی از یادَم! :)))
نه حتی نامه ای…شعری، برایِ من فرستادی

حقیقت زهر تلخی شد، که آگاهانه نوشیدم!!!
از این هم تلخ تر باشی، همان لیلیِ مجنونی :)

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:4 توسط mrVeZ:


شب های پاییزی ...

شب های پاییزی هیچ چیزی از دلتنگی نمیدانند،

آهسته می آیند،

و کنار پنجره مینشینند،

و تو خودت را بیشتر روی تخت مچاله میکنی...

و در خودت جمع میشوی،

و سرت را بیشتر زیر پتو فرو میبری...

انگار میتوانی از خیالش به جایی در تاریکی فرار کنی؛

نمیشود،

تنها نفس هایت تنگ تر میشود،

تنها بغض هایت سخت تر میشود،

تنها،

تنهایی هایت را بیشتر حس میکنی...

شب اما همانجا در اتاق نشسته...

و گویی،

خیابان های بی حضور تو، راه های آشکار جهنم اند ...

♥ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:3 توسط mrVeZ:


Design By : mardebadseda