هیچ وقت فکرشم نمیکردم که بتونم آشپز خوبی باشم :) خخخ
آخه همش فکر میکردم کار زنا هست دیگه آشپزی کردن...(الکی مثلا) D:
راستش دور از همه بودن خیلی خوبه.
اولاش سخته ها ولی بعدش کلی حال میده.
آدم تو تنهاییاشه که خودشو میفهمه ... واللللاااا
من کلا نه حال روحیم خوبه نه حال جسمیم... البته اولی به خاطر دومیه :)
یه زمانی هر روز میومدم وبلاگ رو چک میردم و آی پی هایی که اومده بودن تو رو دید میزدم تا شاید یکیشون مال تو باشه :)
همه جا دنبال تو بودم خوووووداییش ... :) (الان برو به درک)
فک کنم از 12 سال پیش من با بلاگفا آشناییت دارم... اونموقع که اینترنتا دایل آپ بودن...
یه صدای خفنی درمیاورد تا وصل اینترنت بشه بعد تلفنمون زنگ میزدن نت قطع میشد زمینو گاز میزدم D:
اونموقعا با مایکروسافت فرانت پیج کار میکردم و برا وبلاگم قالب درست میکردم ... خخخ 12،13 سالم بود!
اولین وبلاگمم فوتبالی بود... یادمه 6،7 تا دختر هم بودن نویسنده کرده بودمشون، دوستای دختر عموم بودن :)
یکم بعدش با یه اوپن سورسی آشنا شدم به اسم Wchat باهاش چت روم درست کرده بودم رو یه سرور 10 تومنی خخخ
هنوز موبایلا نیومده بودن مثل الان تلگرامو نمیدونم واتساپ و اینا...
من بچه دوران یاهو مسنجرم :)))) پیر شدما... هعی!
راستش همش فک میکنم آخرش آلزایمر میگیرم میمیرم... خخخخ آخه انقد که با خودم تو فکرم حرف میزنم :)
---------------------------------------------------
نه واقعا من چرا حالم خوب نیست؟ :)
برم صبحونه بخورم ببینم چی میشه دیگه :)
ماه پیش که عمل شده بودم،
قرار بود دو هفته ساکت باشم که خوب بشم :)
خوب نشدم
کلا هیچ فرقی با قبل عمل نکردم... شایدم بدتر شدم :)
هعی از دست این دنیا و آدماش...
خستم، خیلیم خستم.
انقد که خوابیدم خسته تر شدم :)
چه میدونم حتما حکمتی مصلحتی چیزی داره دیگه :)
...!
ولی انصافا وقتی دارم به دو سه سال گذشته زندگیم فکر میکنم با خودم میگم خداییش زندگی کردن تو این دنیا اتفاق خیلی شاخی نیست.
منکه فقط منتظر لحظه هام همش منتظر چیزیم که اتفاق بیفته نفس میکشم تا وقتی رسید ازش استفاده کنم، مثلا چند روز فقط به شوق این نفس میکشم که فلان روز فلان ساعت فوتبال ببینم!
شاید نفهمید چی میگم ولی اینه که داره برام تکرار میشه.
من فقط منتظرم تموم بشه زیاد خوشم نمیاد تنوعی تو این زندگی داشته باشم.
شاید قبلا حداقل نسبت به آینده ای که قراره داشته باشم حساس بودم، ولی الان فقط میخوام زودتر بگذره دلم میخواد مثل همه اتفاقای گذشته چشممو ببندم و باز کنم ببینم 70 سالم شده و دارم میمیرم :))
چیز عجیبی برای ادامه دادن زندگی توجهمو جلب نمیکنه :))
....
دایناسورا هم وقتی فهمیدن تهش هیچی نیست جمع کردن رفتن :))
به سکوت خو میگرفت،
گویی که انگار هیچوقت نبود ...
صفحه اصلي
ايميل نويسنده
پروفايل